X
تبلیغات
بابا لنگ دراز...
تاريخ : سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | 14:28 | نویسنده : سپیده
سخت اشفته و غمگین بودم

به خودم میگفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس و مشق خود را...

باید امروز یکی را بزنم ،اخم کنم

و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند...

خط کشی اوردم

در هوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب هر طرف می غلطید

مشق هارا بگذارید جلو،زود،معطل نکنید!

اولی کامل بود

دومی بد خط بود

بر سرش داد زدم...

سومی میلرزید...

خوب،گیر اوردم!!!

صید در دام افتاد

و به چنگ امد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،ان طرف،نیمکتش را میگشت

تو کجایی بچه؟

بله آقا اینجا

همچنان میلرزید...

پاک تنبل شده ای بچه بد

به خدا دفتر من گم شده اقا همه شاهد هستند

ما نوشتیم آقا

باز کن دستت را

خط کشم بالا رفت،خواستم بر کف دستش بزنم

او تقلا میکرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کرد و سپس ساکت شد

همچنان میگریید...

مثل شخصی ارام بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله،در کنارم خم شد

زیر یک میز کنار دیوار

دفتری پیدا کرد...

گفت اقا ایناهاش

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم بر دلم آتش زده بود

سرخی گونه ی او به کبودی گروید...

صبح فردا دیدم

ک حسن با پدرش و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...

خجل و دل نگران

منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی انان بدم

پدرش بعد سلام

گفت لطفی بکنید

و حسن را بسپارید به ما

گفتمش چی شده آقا رحمان؟؟؟

گفت این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده

بچه ی سر به هوا

یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو و کنار چشمش

متورم شده است

درد سختی دارد

می بریمش دکتر

با اجازه آقا...

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثر گشتم

من شرمنده معلم بودم

لیک ان کودک خرد  و کوچک

این چنین درس بزرگی میداد

بی کتاب و دفتر

من چه کوچک بودم

او چ اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

انچه من از سر خشم به سرش اوردم

عیب کار از خود من بود و نمیدانستم

من از ان روز معلم شده ام

او به من یاد بداد درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من

عصبانی باشم

با محبت شاید

گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

با خشونت هرگز ...

با خشونت هرگز...

 

 



تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 18:18 | نویسنده : سپیده
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی میکرد.او میخواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند،اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که میتوانست ب او کمک کند در زندان بود .پیر مرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد،پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نمیتوانم سیب زمینی بکارم.

من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم،چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل میشد.من میدانم که تو اگر اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی.

                                                                                                                 دوستدار تو پدر

فردای ان روز پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد

پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن.من در انجا اسلحه پنهان کرده ام.

صبح فردا دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.پیر مرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و ب او گفت که چه اتفاقی افتاده است.

پسرش پاسخ داد ـپدر برو سیب زمینی هایت را بکار.این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام دهم.

-در دنیا هیچ بن بستی نیست،یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت.



تاريخ : شنبه یکم تیر 1392 | 19:27 | نویسنده : سپیده
دوس ندارم ک مدرسه ها تموم شده نه این ک دلم برا دوستام تنگ بشه ها نههه میبینمشون سال دیگه کلا احساس میکنم یه جوریه تابستون امسال یه حس بدی دارم .

دلم گرفته دلم خیلی گرفته هیچ کس هم نمیتونه بهم کمک کنه هیچ کس این خیلی بده.خوش ب حال بعضی ادما ک با وجود این ک خیلی مشکل دارن اما همیشه از زندگیشون راضی راضی هستن اما من نه وقتی دلم میگیره خییییلی از خدا شکایت میکنم اما وقتی ی ذره اروم میشم خیلی از دست خودم ناراحت میشم ک اونقد پیش خدا شکایت کردم!

ولی واقعا دارم میگم یه غمی تو دلم هست ک تا میرم فراموشش کنم دوباره برام زنده میشه و یادم میفته.....



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 | 11:30 | نویسنده : سپیده
سلام بر تمام محصلان عزیز بازم مدرسه ها شروع شد و دیگه خوردن و خوابیدن و تو وب اومدنا تمومید.نمیدونم چرا امسال هیچ حس خاصی نسبت به اول مهر ندارم همیشه اول مهرو دوس داشتم ولی حالا نه.امسال از همه ی دوستام جدا میشم خیلی سخته ولی خوب خوبی ادما اینه که زود زود به همه چیز عادت میکنن.امسال تابستون به من که خییییلی زود گذشت به شما رو دیگه نمیدونم.

میدونید از همه بد تر اینه که اول مهر شنبه است واقعا این موضوع خیلی دردناکه این جوری دیگه همه ی معلما میان و هفته ی بعدی کامل میشه پرسش هوهوهوهو واقعا که من به چه چیزایی فک میکنم ها خلاصه امیدوارم تو سال تحصیلی جدید همتون موفق باشید.



تاريخ : دوشنبه ششم شهریور 1391 | 13:19 | نویسنده : سپیده
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش.

دخترم:

هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمیتوان یافت که شایسته ی آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند ......

برهنگی بیماری عصر ماست.به گمانم تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.برای تو حرف های بسیار دارم ولی به وقت دیگر میگذارم وبا این پیام نامه ام را به پایان میرسانم <انسان باش پاکدل باش زیرا که گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه مردن است>



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391 | 12:59 | نویسنده : سپیده
به مکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل ازاینکه تمام گناهانم گناه نبوده وتمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود.در مکه دیدم که خدا چند سالیست که از مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند.

در مکه دیدم هیچ انسانی به غکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود.در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم.

ودر همان نماز ساده خویش تصور خدا را در کمک به مردم جستجو کنم.اری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.

                                                                     حسین پناهی



تاريخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 | 17:20 | نویسنده : سپیده
گفت:کسی دوستم ندارد.میدانی چقدر سخت است این که کسی دوستت نداشته باشد؟تو برای دوست داشتن بود که جهان راساختی.حتی تو هم بدون دوست داشتن.....!

خدا هیچ نگفت

گفت:به پاهایم نگاه کن!ببین چقدر چندش اور است.چشم هارا ازار میدهم.دنیا را کثیف میکنم.ادم هایت از من میترسند.مرا میکشند.برای این که زشتم.رشتی جرم من است.

خدا هیچ نگفت.

گفت:این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها مال قاصدک ها.مال من نیست.

خدا گفت:چرا مال تو هم هست.دوس داشتن یک گل دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک دوست داشتن تو کاری دشوار است.

دوس داشتن کاری است اموختنی و همه کس رنج اموختن را نمیبرد.ببخش کسی را که تو را دوست ندارد.زیرا که هنوز مومن نیست.زیرا که هنوز دوست داشتن را نیامخته او ابتدای راه است.

مومن دوست میدارد.همه را دوست میدارد.زیرا همه از من است.ومن زیبایم و چشم های مومن جز زیبا نمیبیند.زشتی در چشم هاست.در این دایره هر چه که هست نیکوست.ان که بین افریده های من خط کشید شیطان بود.شیطان مسئول فاصله هاس.

حالا قشنگ کوچکم!نزدیک تر بیا و غمگین مباش.قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.



تاريخ : یکشنبه هشتم مرداد 1391 | 18:31 | نویسنده : سپیده
موسی مندلسون پدر بزرگ اهنگساز شهیر المانی انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.قدی بسیار کوتاه و قوزی بد کل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری اشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمنژه داشت.موسی در کمال نا امیدی عاشق ان دختر شد ولی فرمنژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

زمانی قرار شد موسی به شهر خود بازگردد اخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از اخرین فرصت برای  گفتگو با او استفاده کند.دختر حقیقتا از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت.ولی ابدا به او نگاه نکرد و قلب موسی  از اندوه به درد امد.

موسی پس از انکه تلاش فراوان کرد تا صحبت کندبا شرمساری پرسید:

ـ ایا میدانید که عقد ازدواج انسانها در اسمان بسته میشود؟دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه میکرد گفت:

ـ بله شما چه عقیده ای دارید؟

ـ من موتقدم که خداوند در هر لحظه تولد هر پسری مقرر میکند که او با کدام دختر ازدواج کند.هنگامی که من به دنیا امدم عروس اینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت:

(همسر تو گوژ پشت خواهد بود )

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد بر اوردم و گفتم:

اوه خداوندا!!!گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است.لطفا آن قوز را به من بده و هر چه زیبایی است به او عطا کن.

فرمنژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

 



تاريخ : یکشنبه هجدهم تیر 1391 | 20:0 | نویسنده : سپیده
دقت کردین با کار خوابیدن ادن هم کار دارن؟!!!قبل از 12 بخوابیم میگن مرغی!بعد از 12 بخوابیم میگن جغدی!راس 12 بخوابیم میگن بمیر بابا با این سر وقت خوابیدنت!!!!


دقت کردین شانس یه بار در خونه ادمو میزنه بد شانسی دستشو از روی زنگ بر نمیداره بد بختی هم که کلا کلید داره.


دقت کردین در کشور من مردم با نفرت بیش تری به بوسیدن دو عاشق نگاه میکنند تا صحنه ی یک اعدام!زیستن این مردم خطرناک است.


دقت کردین وقتی دعواتون با یکی تموم شد تازه جواب های خوب یادتون میاد!


دقت کردین هر معلمی که میومد میگفت شما بهترین کلاسی بودین که داشتم.


تا حالا دقت کردین شیرین ترین قسمت خواب اون 5 دقیقه ی بعد از الارم موبایله!


دقت کردین بزرگ ترین دروغ پشت تلفن چیه.....سلام رسوندن بچه ها......


دقت کردین هر وقت کم میارین یه جا دیگه رو نگاه میکنین


تا حالا دقت کردین هر وقت سر سفره نشستی وقتی به یارو میگی نمک بده اول واسه خودش میریزه بعد میده به تو!


دقت کردین هر وقت جوراب پاتونه دمپایی توالت خیسه!!



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 | 12:53 | نویسنده : سپیده
اگر کسی خوبی های تو را فراموش کرد تو خوب بودن را فراموش نکن

                                                                                            کوروش کبیر

به صلیب هم اگر کشیده شدی مسیح باش نه مترسک شالیزار

                                                                                          گاندی

فرمان دادم بدن مرا مومیایی نکنند و در تابوت نگذارند به خاک بسپارند تا اجزای بدنم جزو خاک ایران شود

                                                                                         کوروش کبیر

زندگی شطرنج دنیا و دل است!قصه پر رنج صد ها مشکل است!شاه دل کیش هوس ها میشود!پای اسب ارزو ها در گل است!فیل بخت ما عجب کج میرود!در سر ما بس خیال باطل است!مهره های عمر من نیمش برفت!مهره های او تمامش کامل است!ما نسنجیده پی فرزین او!غافل از این که حریف ما حریف قابل است

                                                                                      مهرگان فرخنده

خالق من بهشتی دارد نزدیک زیبا و بزرگ و دوزخی دارد به گمانم کوچک وبعید و در پی سودایی است که ببخشد ما را

                                                                                    دکتر علی شریعتی

ماهی ها چقدر اشتباه میکنند قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ میدهند؟ازمون زندگی ما پر از قلابهییست که وقتی اسیر طعمه اش میشویم تازه میفهمیم ماهی ها بی تقصیرند

                                                                                    .........



  • پی سی دیزاین
  • عطسه